يادداشتهاي دل

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آن‌که پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پُر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش‌انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که‌ام؟
که می‌توانم باشم؟
که می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان یابد
و لحظه‌ها گران‌بار شود

هنگامی که می‌خندم
هنگامی که می‌گریم
هنگامی که لب فرو می‌بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خاک
ناهموار
راهی که، باری
در آن گام می‌گذارم
که در آن گام نهاده‌ام
و سرِ بازگشت ندارم

بی‌آن‌‌که دیده باشم شکوفایی گل‌ها را
بی‌آن‌که شنیده باشم خروش رودها را
بی‌آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند
فراز آید.
اکنون می‌توانم به راه افتم
اکنون می‌توانم بگویم
که زندگی کرده‌ام

احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

khodaya mamnoonam azat bakhatere in baroon ghashang.  

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

قطره قطره اگر چه آب شدیم ، ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو که می پنداشت ، به یکی جرعه اش خراب شدیم

رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه های امسالم

۳۶۵ حسرت را  ، همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن

من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما و چشمه ، که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید ، مژده تازه تو ، تکراری است

یک نفر از غبار آمد و زد ، زخم های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه از داد ، حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی است

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز ، من به باغ کمالشان ، کالم

چندی است شعر هایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام

دوست دارند دوستان ، لالم.

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین

 غمی نیست

حوای من ، بر من مگیر بیشتر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت

آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام

تا روشن شد در میان مردگانم

همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ صورت

 محرمی نیست.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

 

لزومی نداره که من همونی باشم که تو فکر میکنی
من همونی ام که حتی فکرشم نمیتونی بکنی!!؟!؟
من کااااملأ دیوونم
شک نکن

... میدانی من کیستم؟من متولد ماه مهرم

نه به آسانی عاشق می شوم

نه وقتی عاشقم به راحتی از آن فارغ می شوم

...پس حتی این فکر هم از ذهنت خطور نکند
که می توانی به آسانی عشقت را به من ابراز کنی و مرا به دست بیاوری

و نه وقتی عاشقت شدم می توانی عشق مرا پس بزنی

فقط برای خودم هستم!!!

من؟!
چه دو حرفیه وسوه انگیزیست
این من!
نه زیبایم،نه مهربانم،نه عاشق و نه محتاج نگاهی

فراری از دختران آهن پرست
و پسران مانکن پرست

فقط برای خودم هستم...خوده خودم!؟مال خودم!صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگی زیاد!!!
و برای توئی که چهره های رنگ شده را می پرستی
نه سیرت آدمی
هیچ ندارم

راهت را بگیر و برو
حوالی ما توقف ممنوع است!

منو ببخش غریبه که بهت شانس آشنایی نمیدم زیرا
دیگر طاقت دل کندن ندارم
نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

 
اینجا در غربت زنی رادیدم که "صد سال تنهایی " را می خواند و همچون
"آمارانتا" زندگی اش را به دوختن کفن اش می گذراند.
روزها می دوخت و شب ها می شکافت .نه برای چیرگی بر تنهایی که به خاطر
ادامه تنهایی اش.
 
 
 
نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

سلام مادر ! سلام ننه علی ! سلام اسطوره مهربانی !

دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی ، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود ، در زمین ، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم ، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.

نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران ، با "قربانعلی" ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای.
این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی ، اینک خودش را در آغوش گرفته ای ، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی ، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!

اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن  درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی ، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو ، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.
به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها ،چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟

چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!

 نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است ، خیلی ها در سرزمینش می میرند ، فقط به خاطر این که یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش ، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.
مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده ، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده ، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان ، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند ، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.

مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و ... .

اصلاً از آب و هوا برایش بگو ... نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی ، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و ... تنفس می کنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.

ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود... .


آه ...! چه می گویم من ننه علی! لابد داری شماتتم می کنی که "پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زنده اند و می بییند و می شنوند و اصلاً شهید نامیده شده اند چون شاهد مایند." و ادامه می دهی: "فکر می کنی اگر من هیچ نگویم این ها هم هیچ نخواهند دانست؟"

راست می گویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علی های دیگر این ملک و فرزندان شان. می ترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایت مان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که "خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس این ها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چه ها که نمی کنند و چه مفسده ها که به نام مصلحت مرتکب نمی شوند و چه آبرویی که از دین خودت نمی برند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخ مان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند."

راستی ننه علی ! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: "بعد از ما چه کردید؟" چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟  بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم ؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتاده اند و شد آنچه نباید می شد؟!



خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمی شود که بگوید : شهیدان شفاعت مان کنید!

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

میگن صداها امواجی هستند که هیچ وقت از بین نمی روند و در محیط اطراف

باقی می مانند اما فرکانس و دوره تناوب آنها تغییر میکنه و گوش شنوا میخواهد تا اونها

 رو بشنوه و درک کنه .

اما به نظر من قدرت فرکانس افکار خیلی قویتر هستند و به سرعت به محل مورد نظر

می رسند. و اصلا" به همین دلیله که بعضی ها قدت خوندن افکار و پیش بینی دارند.

خیلی تلاش میکنم تا صداهای اطرافم که پراکنده هستند رو درک کنم و با صدای تو یکی

کنم .اما صدات مثل صدای کسی که روی قایقی توی امواج دریا داره داد میزنه از ذهنم

 فرار کنه .

برام سواله که تو چجوری تو اون خونه دووم می آری و صدا ها رو نمیشنوی . شاید به

همین دلیل بود که دادمش به تو . شاید بدون تو هرگز نمی تونستم سکوت و

فضای سنگین اونجا رو تحمل کنم . شاید به همین دلیل هیچ یادگاری از تو نگه نداشتم.

اینا رو نمیگم که برگردم یا برگردی یا ... چون خیلی وقته که دیر شده و اصلا" همون وقت

هم دیر بود.

نمی گم که دلت رو بسوزونم یا حالت رو بد کنم  یا ... یا اصلا" نمیدونم پشیمونی ،

ناراحتی، خوشحالی ، احساس برنده بودن میکنی ، بی خیال و بی تفاوتی یا ....

فقط میفهمم که بهم فکر میکنی .

میفهمم .

پس بی خیال شو .

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

اگه ذره ای شک داشم که شاید میشد ادامه داد ، هرگز این کار رو نمی کردم.

افسوس که صد درصد مطمئن بودم و ذره ای ، حتی ذره ای ، چیزی که بتونه منصرفم

کنه وجود نداشت.

افسوس که همه چیز در سکوت گذشت و هیچ حرفی به هم نزدیم. از هم نگفتیم .

 با هم نگفتیم.به هم نگفتیم .

افسوس که تو متأسف نیستی .افسوس که من به تنهایی عادت کردم.خو کردم.که دیگه

 حتی اگه متأسف هم باشی به هیچ دردی نمی خوره.

 تو ساعت 25 روزم زندگی میکنم !

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ،۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

عجب فیلیمیه این : "شب یلدا"

چیه برادر؟! جشن تولده. ممنوعه؟
زن بی‌حجاب نداریم. زن با حجابم نداریم. مرد بی‌غیرت نداریم. مرد با غیرتم نداریم.
نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم.
حشیش، گرس، تریاک، ذغال خوب و رفیق ناباب نداریم.
رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالابنداز نداریم.
شرمنده‌تونم هیچ چیز ممنوعه کلاً نداریم.. نداریم.
مهمونیه ولی مهمون هم نداریم... جشن تولد یه بچه‌س ولی بچه هم نداریم.
[ شب یلدا - کیومرث پوراحمد ]

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست

ما رعیت ها کجا! محصول باغستان کجا؟!

روستای سیب های سرخ ، بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است

از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی، دریغ !

جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ این قدر هم نایاب نیست!...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |


Design By : Night Skin